ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود




حرفی بین ما نبود ...هرچه بود - نگاه بود و بس ..!!


حالا هم راه دوری نرفته ..زیر دو بوته گل پنهان شده تا بهار که می آید - شاخه کند و همه صبح های بهاریم
را بخاطر بیاورد که بودند و هستند و خواهند بود تا حتی یکی گل جوانه می زند..!!






سنگین است .......


او - زیر بوته های گل


انتظار من برای بهار .....




پرواز " عسلی " شکستن قفس بود ...برایش که دیگر درد و رنجی را ندارد - خوشحالم اما برای خودم
که مونس و همدم سالیان دوری را از دست داده ام - متاسفم .........!!!