به یاد دارم که روز یکشنبه 26 دی ماه قبل از صبحدم - بارش شدید و یکریز برف باعث دلتنگی ام شده بود به شدت برای تک تک دوستان پشمالو نگران بودم . منتظر بودم تا عقربه های ساعت نزدیک به ۸ صبح بشه تا زودتر بزنم بیرون ... غذای چندانی توی خونه برای سیر کردن دوستان نداشتم - بنابراین چاره ای نبود تا هرچه زودتر شال و کلاه کنم و برم بطرف مغازه " اقا رضا " موقع برگشت شروع به پخش غذا بین دوستان کردم - تعدادی از پیشی ها به دلیل بارش برف قایم شده بودند و باید که آنها را پیدا می کردم و بعد از غذا دادن و کمی سر به سر گذاشتنشان به طرف خونه بر می گشتم .
برف همچنان در حال بارش بود و اینجا بود که واژه " موش آب کشیده " را با تمامی وجودم حس کردم - به دلیل خیس شدن ژاکت - مانتو - شال گردن و .... به شدت احساس سنگینی وزن و نوعی احساس چندش آور داشتم ... به اطراف نگاه می کردم شاید که یکی از بچه ها را ببینم که به یکباره همراه با سقوطی ناگهانی تصور کردم که پیکرم به دو نیمه شده ... دردتمامی وجودم را گرفته بود و پای چپم تا به زانو در گودالی پر از برفاب قرار گرفته بود ... با دردی بسیار طاقت فرسا و با گذشت زمانی نه چندان کم قادر شدم پایم را از گودال بیرون بیاورم و لنگان لنگان در حالیکه به دنبال بچه ها می گشتم به راهم ادامه دهم .
به منزل رسیدم - اما از آنجایی که با هر بار بارش برف و باران دری از درهای نعمت در برابرمان باز میشود - برق قطع بود و مجبور شدم ۴ طبقه را در حالیکه برای هر پله آه از نهادم بلند میشد - بالا بروم . درد پای چپ لحظه به لحظه بیشتر میشد و بدتر از آن سرمای شدیدی بود که به جانم افتاده بود ... هر چه بیشتر سعی در گرم کردن خود می کردم بیشتر و بیشتر احساس سرما می کردم - تنها را چاره تماس با امیر عزیزم بود تا هر چه سریعتر خودش را منزل برساند .
سرتان را درد نیاورم .... بعد از انتقال به بیمارستان و تهیه عکس- تشخیص در شکسته شدن استخوان متاتارس شست پا و بدنبال پیچ خوردن مچ و کف پا تاندونی که به قسمت پشتی انگشت پنجم متصل است تحت کشش ناگهانی قرار گرفته و موجب شده تا تکه بزرگی از استخوان که به این تاندون متصل است از بقیه تنه کنده و جدا شود.... پس از عمل جراحی و گذاشتن " پین " که احتمالا" سه ماه دیگر باید خارج شود- اکنون با پایی گچ گرفته - تنها قادرم که با " واکر " راه بروم.....
به شدت برای مادر عزیزم دلتنگم ... بی نهایت دلم برای نوازش دادن " سیلور "- سر به سر گذاشتن با " جناب تیمسار " دعواهای " گارفیلد " و " رستم " و فیف کردن های بی مورد " افسانه " و بازی زاغی خانوم با کاغذ خالی " چی توز نمکی " دلتنگ است - برای قایم موشک بازی های عجیب و غریب و گاها" خنده دار " ترانه و پروانه " دلم یکذره شده .... اگر چه که امیر نازنینم در طول این مدت همچنان در کنارم بوده و روزهایش را با سر زدن به مادرم و غذا دادن به بچه ها میگذراند اما به قول او : حتی پرنده هایی را که هر روز غذا میدادی به راستی دریافته اند که دوستشان تغییر کرده - پیشی ها تنها غذا را برای رفع گرسنگی از دستش می گیرند و فرار می کنند ... همگی دریافته اند : " مامان عسلی " تا مدتها قادر به یاری رساندن به آنها نیست و مجبورند که فعلا" " بابا امیر " را تحمل کنند .
حمايت از حيوانات بي خانمان