تبليغاتX
حمايت از حيوانات بي خانمان


حمايت از حيوانات بي خانمان

روزها  برای غذا دادن به گربه ها که  توی کوچه پس کوچه های اطراف خونمون راه می افتم و دنبال پیشی های هم محلی مون میگردم – با عکس العمل های مختلفی از طرف مردم روبرو میشم .    چشم هایی که از فرط تعجب بیرون زده – لبخندی کم رنگ و سرتکان دادنی به حالت تاسف – گاها" متلکی زیر لب و اگر طرف اهل بحث و جدل باشه – اعتراضی به همراه غرولندی  نه چندان دوستانه و حتی زمانی به همدلی و مهربانی ختم میشه !!     توی این فاصله با زحمت کشانی مثل : پستچی – پلاستیک جمع کن – مامورین سازمان آب و.... روبرو میشم – اما در این میان زنی با چهره غمگین و آفتاب سوخته – مانتوئی مندرس اما تمیز و کفش هایی که بخوبی میشه فهمید یار با وفای  سالیان دور و دراز صاحبش هستند – بیشتر از هر کسی جلب توجه ام را کرده بود – بخصوص که دو سه باری در کوچه پس کوچه های محله مان به هنگام پخش اطلاعیه درون خانه های ویلایی دیده بودمش – خانه هایی که به زعم او صاحبانش در نهایت آرامش زیر خنکای کولر و پای ماهواره در حال گوش دادن به نوای "  چه خوشگل شدی امشب  " هستند !!!

نمیدانم چرا نگاه های اورا به خودم نفرت انگیز و پر از بغض و کینه می دیدم – هر گاه که نگاهمان با هم تلاقی می کرد – شراره های خشم را در وجودش احساس می کردم !!

زمان سپری شد .... و من دیگر بانوی آفتاب سوخته غمگین را ندیدم . !  ماه گذشته دوستی طلب کمک کرد و خواست تا در پیدا کردن پرنده فرزند معلولش یاری اش دهم و از آنجا که کاسکو تنها یار و همدم کودک معلول بود و غیبت اش باعث بهانه گیری و در نهایت شدت گرفتن بیماری ..  دوست مهربانم جهت تسریع در یافتن پرنده چاره ای جز تاکید بر مژدگانی قابل توجه – نداشت .. چرا که نجات و بهبودی کودکش را با سرنوشت پرنده گره خورده می دید !!     آگهی چاپ شد و من داوطلب شدم تا آنرا در منطقه مسکونی مان پخش کنم و از دوستان دیگر نیز تقاضای کمک کردم و همین جا بود که چهارمین و آخرین ملاقاتم با بانوی غمگین صورت گرفت !!

وقتی نگاهش به من و ظرفهای حاوی کله مرغ و جگر و ... افتاد – دوباره خشم – صورت آفتاب سوخته اش را دگرگون کرد – و وقتی دید مشغول گذاشتن اطلاعیه زیر برف پاککن  ماشن های کنار پیاده رو هستم به یکباره چهره مهربانی به خودش گرفت و به طرفم آمد :

اینا چیه دستته ؟

کله مرغ – جگر – بال و گردن

نه – اونا رو نمیگم – این یکی رو میگم که زرد رنگه

آهان  -   اطلاعیه ها را می گی ؟

اطلاعیه است ؟ چی نوشتی  توش ؟

مال من نیست – دوستی کاسکوش گم شده – اطلاعیه چاپ کرده و مزدگانی تعیین کرده برای پیدا کردنش – میخوای ببینی ؟

آره ..

و دوباره به ناگهان با دیدن اطلاعیه – عکس کاسکو و مبلغ تعیینی جهت مژدگانی و.. تمام وجودش  به فریاد که نه – به نعره تبدیل شد و من همچنان در بهت عکس العملش ..  از کیفی که به همراه داشت دسته ای کاغذ بیرون آورد و به طرفم پرت کرد – با خطی بسیار کودکانه مطالبی را نوشته بود – بقدری اعصابم تحریک شده بود – اصلا" نمی توانستم از محتوای کاغذ سردربیاورم – زار میزد و اشگ میریخت و در حال رفتن – نفرین میکرد ...

مات و گیج و منگ به آدم هایی نگاه میکردم که هر کدام از سر کنجکاوی از پنجره آپارتمانشان سرک میکشیدند – کاغذهایی را که به طرفم پرت کرده بود را از روی زمین یکی یکی جمع کردم – همچنان در بهت به سر می بردم – از لابلای نوشته ها تنها این مطلب را تونستم بخونم و دیگر هیچ نفهمیدم :

"  شما هم میتوانید صاحب فرزند شوید "

بچه شما در رحم ما – با تضمین و رفتن به محضر – بعد از نه ماه فرزند خود را تحویل بگیرید – یعنی مادر اجاره ای ما باشیم – پدر و مادر شما . "

نیک می دانم که فریاد بانوی غمگین بر سر من و یا گربه ها نبود – خشم و اعتراضی بود بر روزگار وبر فقر- فریاد او برای خواسته های سرکوب شده اش بود – فریاد او اعتراضی بود بر آنچه که هست – فریاد او برای مهمان عزیزی بود که بعد از نه ماه انتظار – باید می فروختش .

وقتی برای مقدس ترین وجه زندگی یک زن – وقتی برای آفرینندگی و پرورش دهندگی یک زن – نیاز به پخش اطلاعیه باشد – دیگر حرفی برای گفتن نیست جز اینکه اگر این جمله از زنده یاد " شاملو " را  وام نگیرم – چیزی برای پایان دادن به مطلبم   ندارم :

" روزگار غریبیست نازنین ...!! "

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:18 توسط مرجانك |


Design By : Night Skin