تبليغاتX
حمايت از حيوانات بي خانمان


حمايت از حيوانات بي خانمان

خورشید مال ما بود .   قصه برای ما بود .  دنیا به خاطر ما می چرخید و به همه میرسید .  نان کم نمیامد.  باران پنجره ها را می شست .   خورشید طلوع میکرد و همه آبرومند .  زندگی آرام بود - امید بود .     دارا انار داشت .  آن مرد با اسب می آمد .  آن مرد با اسب در باران می آمد .   آن وقت ما ایرانی ها همه جا ایرانی بودیم به صلابت کوه دماوندمان و به وسعت خلیج همیشه فارسمان .    رنگ آن روزها رنگ غریبی بود و تو چون باد رها بودی و چون آفتاب مهربان و صمیمی و همچون باران سبک و رها .   ما همه در گذشته زندگی مان یک کلبه آسمانی رنگ داشتیم .

من به یاد دارم خانه پدری ام را با درختان درهم توت و شاتوت و کبوتر های سپید و سگ هائی که می آمدند و پس از مدتی عضو فامیل مان می شدند و گربه های بارداری که همگی بدون استثناء دوران نقاهت قبل و بعد از بارداری را در زیرزمین منزل ما می گذراندند و پس از اهداء هفت یا هشت بچه گربه جدید به کلکسیون باغ وحش ما به محل دیگری نقل مکان می کردند .  من نمی دانم چرا راه تمام گربه های حامله به منزل ما ختم می شد ولی این را می دانم که آنها همه ما را دوست داشتند ........

دیروز توی بالکن داشتم به غذای پرنده ها رسیدگی میکردم .   برای قمری هاجدا - گنجشک ها یک طرف دیگه و برای کلاغ زاغی مهربان تکه های صابون و گردو و فندق ... که ناگهان پژو ۲۰۶ نقره ائی رنگی را دیدم و نیز گربه سیاهی را که زیر چرج پژو در حال کش و قوس ......


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:28 توسط مرجانك |


Design By : Night Skin